حرفهای ناب

به همین سادگی ...

باران ...
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

 

باران که می بارد ؛

بیشتر

دلتنگ دوستانی می شوم

که

به زلالی بارانند !!!

 


 
گاهی ...
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

 

گاهی آدم ها رو بزرگ و با ارزش می بینیم

و گاهی کوچک و کم ارزش !

در واقع ؛

آنها نه کوچکند و نه بزرگ !

این ماییم که گاهی نزدیک آدمهاییم

و

گاهی دور از آنها !!!

 


 
عشق
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

 

کوچک باش و عاشق ...

که عشق خود می داند ؛

آیین بزرگ کردنت را ...


 
شب آرزوها
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

 

باز پنجره های ملکوت به بهانه ای دیگر گشوده شده

و چه عاشقانه می سراید :

این الرجبیون ؟

چه خدای عاشقی !

که گناه می خرد

و

بهشت می فروشد

و

ناز بنده می کشد ....

امشب ، شب آرزوهاست ....

 


 
کودکی
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

 

چقدر دلتنگم برای کودکی هایم

کودکی هایی که قهر می کردیم

تا قیامت ....

و لحظه ای بعد ...

قیامت می شد !

 


 
بعضی ها ...
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

 

گاهی اوقات فکر کردن به بعضی ها

ناخود آگاه ...

لبخندی به لبانت می نشاند ،

دوست دارم این لبخندهای بیگاه ؛

و این بعضی ها را ....

 


 
خانه آرزوها
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

 

سقف آرزوهایت را تا جایی بالا ببر

که ...

بتوانی چراغی به آن نصب کنی !


 
یاد دوست
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

 

چه احساس قشنگی است ...

که در خلوت خود ؛

یاد یک دوست تو را غرق تماشا سازد ...


 
گاه می اندیشم ...
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

گاه می اندیشم ؛

چندان هم مهم نیست ؛

 اگر هیچ از دنیا نداشته باشم .

همین مرا بس که کوچه ای داشته باشم و باران ...

و انسانهایی در زندگیم باشند که زلال تر از باران هستند ...


 
شانس
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

 

گاهی آنقدر خدا زود به خواسته هایمان جواب می دهد

 که

باورمان نمی شود از طرف او بوده !

اینجاست که می گوییم :

"عجب شانسی آوردم "

 


 
خط تیره !
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

 

معلمم به خط فاصله می گفت خط تیره !

گویی می دانست فاصله چه به روزگار آدمها می آورد !!!


 
دوست ...
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

 

گاهی دلگرمی یک دوست آنقدر معجزه می کند که ...

انگار خدا در زمین کنار توست ...


 
فقر
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

 

میخواهم  بگویم ......

فقر  همه جا سر میکشد .......

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست ......

فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ،

ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ......

فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......

فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

فقر ،  همه جا سر میکشد ........

                    فقر ، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست ..

                  فقر ، روز را  " بی اندیشه"   سر کردن است ...

دکتر شریعتی


 
خاطرات
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

 

دقت کردید که چقدر خاطرات عجیبند ...

 

گاهی اوقات می خندیم به روزهایی که گریه می کردیم !!!

گاهی اوقات گریه می کنیم به روز هایی که می خندیدیم !!!


 
 
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

کم سرمایه ای نیست ؛

داشتن آدمهایی که حالت را بپرسند !

ولی ...

از آن بهتر داشتن آدمهاییست

که وقتی حالت را می پرسند ؛

بتوانی بگویی :

خوب نیستم ... !!!

 

 


 
دلتنگی ...
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

دل ...

                                            این واژه بی نقطه

گاهی به وسعت یک دریا

دلتنگی می کند برای بعضی آدمها ... 

دلمان که می گیرد ...

تاوان لحظه هایی است که دل می بندیم ...

 کاش می شد نرفت ...

 


 
با محبت شاید ...
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

 

سخت آشفته و غمگین بودم

 به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
 و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم…
 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم…

سومی می لرزید…
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود…
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید…
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند”
” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را…
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد…
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد…
همچنان می گریید…
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……

گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند…

خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک…
غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد  درس زیبایی را…
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز…
          با خشونت هرگز…
                   با خشونت هرگز…
-

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟           سهراب سپهری
 

 
همیشه هست !!!
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

 

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.


یک کم کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم"هست.

 

قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" هست.


مقداری خرد پشت "چه میدونم" هست.


و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" هست !!!